زندگی ظرف همین امروز است
وقتی بله رو میگی با خودت فکر میکنی وای چه راه دور و درازی در پیش داری
خدایا من چه کنم؟خودت کمکم کن ...
ولی وقتی بچه ها اول مهر به مدرسه میرن تو تازه میفهمی چه زود گذشت حالا دیگه منتظر روزا نیستی بلکه روزا منتظر توان تا تموم نشده برن و تو فقط تو خاطراتت خودت و جستجو کنی . دیگه اون عروس بچه سال نیستی که پاهات از صندلی اویزونه و مات به بالا سرت نگاه میکنی که دارن قند میسابن و با خودت میگی حوصله ام سر رفت... بعد هی همه ماچت میکنن و صورتت یا خیس میشه یا ماتیکی و با استین گیپورت پاکش میکنی و مامانت چشم غره میره ...
دیگه اون مامان پونزده ساله نیستی که تو بیمارستان موقع وضع حمل چنان گریه کنی انگار که تو خیابون گم شدی و پرستارا با دلسوزی بگن وای چه قدر کوچیک شوهرت دادن!!! مامانی که وقتی بچه اش خوابید تازه میره سراغ عروسکش و باهاش درد و دل میکنه...
مامانی که وقتی بیست سالش میشه با خودش میگه خدایا پس کی پیر میشم تا دیگه کسی بهم نگه بچه!!!
شاید امروز مامانیه که هم سناش هنوز راجع به ازدواج فکر نمیکنن! ولی اون مامان یه مامان تنها که جز خدا کسی و نداره و شب و روز برای سلامتی بچه هاش دعا میکنه...
دورو برتو نگاه کن حتما یه مامان این جوری میبینی.
امروز اومدم از خوبی بگم دیدم نمیبینم ٬اومدم از بهار بگم دیدم بهار عمرم گذشت ٬اومدم از تابستون بگم...
یکی بود یکی نبود تو اسمونی که رنگ شبش تیره تر از چادر مشکی خان جونمه خدا زن رو به زلالی بارون افرید به سایه ها حکم کرد از شهر نور برن تا اون نترسه ٬نمیدونم میدونست که روزی زنی تو این دنیا احساس زیادی بودن میکنه یا نه!مادر میشه ولی هنوز به مادر نیاز داره یا نه! میبوسه ولی خودش هنوز تشنه ی بوسیدنه یا نه!
شاید اون ور دنیا اسمون رنگ دیگه ای باشه مثلا ابی مثل چشمهای زن زیادی یا سیاهه مثل بخت خان جونش!
امروز اومدم از سرطان بگم دیدم وای تقریبا اطرافیان همه یه نفر و دارن برای غصه خوردن از طلاق بگم و ظلمی که در حق زنها ی طلاق میشه دیدم سیاسی میشه
پس بذار بازم از زن زیادی بگم که دلش گاهی چنان میگیره و بغض راه نفس کشیدن رو براش سخت میکنه که میخواد هق هق کنه نمیشه ٬وای خدا کی میترکه این بغض!
همچنان ماه در پس ابرهای توهم سردر گم است...
بعد از یک مدت غیبت و سکوت اومدم بگم :
بهتر نیست اونقدر فداکاری نکنیم تا متوقع نشیم؟!!
چرا نباید یک دقیقه هم برای خودمون اختصاص بدیم؟ اونقدر خودت رو درگیر زندگی و بچه و بچه میکنی که چی؟گاهی حتی از همسرت غافل میشی!(هم اقایون هم خانمها)به قول مامان بزرگم مگر نه اینکه اول لب بوده بعد دندون اومده؟!
ببینم میخوای تو هم بشی مثل بعضی مادر شوهرا که فقط از عروس و بچه اشون توقع محبت دارن؟هی هر روز بهت متذکر میشن که چه قدر زحمت کشیدن و یخ حوض شکستن؟!یا مثل بعضی پدر شوهرا که میگن زحمت بچه امونو کشیدیم عروس باید لال باشه؟نمیدونم تا جوونی اصلا فکر سی یا پنجاه سال دیگه اتونو میکنید؟
از امروز وقت داریم که حتی شده یک دقیقه واسه خودمون باشیم...
وقت داریم به خودمون احترام بذاریم
مهم نیست روز تولدت کسی به یاد مادر خونه نباشه مهم اینه که خودت بری و یه کادوی عالی بخری و به فروشنده تاکید کنی کادوش صورتی باشه...!
یک دقیقه برای خودم
زن زیادی![]()
یک سال دیگه هم گذشت
باز ایینه و عود باز هم تنگ بلور ٬باز اخرین پنجشنبه ی سال باز یا مقلب القلوب والابصار... تو سالی که گذشت خیلی چیزها دیدیم و بعضی مسایل و اویزه ی گوشمون کردیم ولی افسوس که خصلت ادمیزاد فراموشکاریه ممکنه زن زیادی بره و دیگه کسی غمنامه هاشو به یاد نیاره بگذریم...
تو سالی که گذشت یاد گرفتیم از امثال معصوم صبرو استقامت و یاد و خاطره ی خوب و اینکه مردها اگه هزار ساله هم شن بازم احتیاج به مراقبت و صبر ما زنها دارن ...
یه روزی اگه مهربونم یادت باشه بردمتون تو اتوبوسهایی که صبح زود مقصدش شما ل شهره و زنهای زیادی با قلبی پر از نور و دستهای پینه بسته و چشمای بی حالت بازم به امید اینده ای بهترن ...
خدای مهربون شکرت
دوست دارم سال جدید با انرژی و نیرویی پایان ناپذر شروع کنیم ما زنها که بعضیهامون احساس زیادی بودن میکنیم یا اونایی که با تمام نداشته هاشون احساس خوشبختی میکنن سال جدید رو با توکل به خدا شروع کنیم و انسانیت و یادمون نره٬ و پشت هم باشیم٬ به زیباییه دیگران حسادت نکنیم٬ به مال دیگران غبطه نخوریم و بدونیم که همه ی ما به همدیگه محتاجیم .
و اخرین دعا :
خدای مهربون هیچ زنی رو تنها و درمونده نذار تا بخاطر معاش بچه ها و خودش تن به خفت و خودفروشی بده ٬خدای عزیزم هیچ مادری رو به سوگ فرزندش ننشون و هیچ خونه ای رو بی مادر نکن .
امین![]()
عيد آمد و ما خانه خود را نتكانديم
گردي نسترديم و غباري نفشانديم
ديديم كه در كسوت بخت آمده نوروز
از بيدلي او را ز در خانه برانديم
هر جا گذري غلغله شادي و شورست
ما آتش اندوه به آبي ننشانديم
آفاق پر از پيك و پيام است، ولي ما
پيكي ندوانديم و پيامي نرسانديم
احباب كهن را نه يكي نامه بداديم
و اصحاب جوان را نه يكي بوسه ستانديم
من دانم و غمگين دلت، اي خسته كبوتر
سالي سپري گشت و تو را ما نپرانديم
صد قافله رفتند و به مقصود رسيدند
ما اين خرك لنگ ز جويي نجهانديم
مانندهي افسونزدگان، ره به حقيقت
بستيم، و جز افسانهي بيهوده نخوانديم
از نُه خم گردون بگذشتند حريفان
مسكين من و دل در خم اين زاويه مانديم
اخوان ثالث
امیدوارم سال خوبی داشته باشین![]()
قدر زندگیت و نمیدونی که خانم!
خیلی از زنها غبطه ی زندگیه تو رو میخورن،مردای مردم و ندیدی که معتادن ،دزدن ،مشروب خورن،زناکارن بازم زنهاشون ابروداری میکنن!من چی واست کم گذاشتم ها؟درستم که داری میخونی .ماشین به این خوبی زیر پاته .چی نفقه؟نفقه رو چی میدونی؟تو اسلام اومده خوراک و پوشاک حالا من این همه امکانات براتون گذاشتم!خوشی زده زیر دلت هی میگی شبها زود بیا خونه...حالا تو خیابون من و با همکارم دیدی دنیا خراب شده رو سرت ؟بابا دیدت و باز کن الان دیگه زن و مرد محدودیتهاشون برداشته شده خوب همکار من خانمه دست منه؟همین لب تاپی که برات اوردم و اون رفته انتخاب کرده بنده خدا!چی؟تو بری؟من اگه زنی میخواستم که بیرون ول باشه هر روز که زن کوچیک نمیگرفتم میرفتم لیسانسه و کارمند میگرفتم.بعدم من گذاشتم درست و بخونی این و یادت باشه...
راستی بچه مریضه ماشین که داری فردا ببرش دکتر خودت...من؟عزیزم فردا سه شنبه است من استخر باید برم همون ساعت ۱۲ شب میرسم خونه ...نه شام هم میخورم همون جا دیگه.![]()
خواهش میکنم نظر بدین و سرسری نگذرید
باور کن شاید همسایه ات باشه چند تا خونه اون ور تر یا ...![]()
ناودان ها شر شر باران بي صبري است
آسمان بي حوصله ، حجم هوا ابري است
كفش هايي منتظر در چارچوب در
كوله باري مختصر لبريز بي صبري است

پشت شيشه مي تپد پيشاني يك مرد
در تب دردي كه مثل زندگي جبري است
و سرانگشتي به روي شيشه هاي مات
بار ديگر مي نويسد : « خانه ام ابري است »



